پدر امیدوار شناورها

نویسنده: سمانه رحیمی شماره: 509
«زندگی قشنگ است. اگر آسان بگیری. اگر در چهارچوب امکاناتی که داری از همه چیز لذت ببری. اگر روزهای بدت را به حداقل برسانی. اگر از آن چیزی که در اختیار داری استفاده کنی.» از دریچه نگاه علی، زندگی این‌طور است. از زاویه دید او، همه چیز خیلی راحت روندش را طی می‌کند. آرام آرام و بدون عجله. او با این نگاه، چهار سال به اندازه 32 ساعت دورتر از خانه پدری‌اش درس خواند و حالا هفت سال است 22 ساعت نزدیک‌تر شده و در یک بندر کوچک، در استان خوزستان کار می‌کند...
علی قطره سامانی
متولد 13 آذر 62 شهرکرد
لیسانس مهندسی مکانیک کشتی
ویژگی: #بندرشادگان#
#بندرامام_خمینی#امید
#لذت_زندگی
«زندگی قشنگ است. اگر آسان بگیری. اگر در چهارچوب امکاناتی که داری از همه چیز لذت ببری. اگر روزهای بدت را به حداقل برسانی. اگر از آن چیزی که در اختیار داری استفاده کنی.» از دریچه نگاه علی، زندگی این‌طور است. از زاویه دید او، همه چیز خیلی راحت روندش را طی می‌کند. آرام آرام و بدون عجله. او با این نگاه، چهار سال به اندازه 32 ساعت دورتر از خانه پدری‌اش درس خواند و حالا هفت سال است 22 ساعت نزدیک‌تر شده و در یک بندر کوچک، در استان خوزستان کار می‌کند. با همین نگاه، یک روز ظهر پشت تلفن گفت: «خانم می‌خواهید من بیایم تهران دفترتان آنجا حرف بزنیم؟» و کمتر از 24 ساعت بعد تهران بود. پشت میز که می‌نشیند تا حرف بزنیم، با ته لهجه اصفهانی‌اش یک «خانم می‌دونید» اول هر جمله‌اش می‌گذارد و بعد از آن، دیگر همه چیز آسان می‌شود. «خانم می‌دونید؟ باید 32 ساعت رو با اتوبوس تا چابهار می‌رفتم برای دانشگاه. سخت بود اما بالاخره گذشت.»، «خانم می‌دونید، وقتی آدم به 32 ساعت فاصله بین چابهار تا اصفهان عادت کند، مسیر 10 ساعته بندرامام خمینی تا اصفهان برایش چیزی نیست»، «خانم می‌دونید، من تصمیم گرفته‌ام تصمیم‌های بلند مدت برای زندگی‌ام نگیرم. امسال دوست دارم کارشناسی ارشد بخوانم؟ شروع می‌کنم به درس خواندن. ازدواج؟ خودم را مجبور نمی‌کنم، اما هروقت کسی را ببینم که حس کنم می‌توانیم با هم از زندگی لذت ببریم، حتما ازدواج می‌کنم.» می‌دانید؟ با همین خونسردی و امید به زندگی‌اش، پنج ماه در بندر کوچکی به نام شادگان دوام آورد، بیشتر از شش سال در بندرامام خمینی روی شناورها نظارت کرد و چهار سال در چابهار درس خواند و حالا؟ هنوز در بندر امام کار می‌کند و از زندگی لذت می‌برد.
«سوار اتوبوس که شدم، می‌دانستم 32ساعت راه پیش رو دارم. 14ساعت که گذشت به کرمان رسیدیم. بقیه مسیر برایم عجیب و ترسناک بود. همه‌جا کویر بود و خشک. حس می‌کردم دارم تبعید می‌شوم.» از ماشین که پیاده شد، تعجبش چندبرابر شد. هوای سردی که تا آن روز در سامان تنفس می‌کرد کجا و این هوا کجا. او معنی شرجی را اصلا نمی‌دانست. « وقتی رسیدیم، حس کردم وارد سونا شده‌ام. ترم اول و دوم خیلی اذیت شدم. شاید چون لذت بردن و با جمع قاتی شدن را بلد نبودم.» ترم چهار اما وارد دوره کارآموزی شد. برای هفت ماه سوار کشتی شد و از بندرعباس راه افتاد به سمت اروپا. «یک کشتی باری بود. 15 اردیبهشت 85 بود که بارگیری کردیم و رفتیم ترکیه. بعد ایتالیا و روسیه و بعد از روسیه هم برگشتیم ایران.  بعد از ایران دوباره یونان، ایتالیا، اسپانیا و دوباره ترکیه. استانبول که رسیدیم، دیگر خسته شده بودم. هفت ماه گذشته بودم و من بریده بودم. همه می‌گفتند صبر کن! می‌رویم اوکراین و بعد برمی‌گردیم بندرعباس. گفتم دیگر نمی‌کشم.» استانبول پیاده شد. با پرواز رفت دوبی و بعد هم تهران. « توی این سفر هیچ جا احساس غریبی نمی‌کردم. الان هم همه دنیا را دوست دارم و لذتی بالاتر از جهانگردی برایم وجود ندارد.» بعد از اینکه از دریا برگشت، یک علی دیگر شده بود. «شادتر شده بودم. فهمیدم دنیا و زندگی قشنگ است و خودمان زشتش می‌کنیم.» همه اینها را یک‌جور بی‌آلایشی می‌گوید که تو باور می‌کنی این اعتقادش است...