داستان جلد

دعا کن شهید شوم!

نویسنده: شماره: 630
سیدشهاب‌الدین واجدی، یکی از عکاسانی است که در سال‌های فعالیتش تصاویر خوب زیادی را ثبت کرده است اما با همه‌ی این احوال در چند سال اخیر خیلی‌ها او را با لقب «عکاس قاسم سلیمانی» می‌شناسند...
سیدشهاب‌الدین واجدی، یکی از عکاسانی است که در سال‌های فعالیتش تصاویر خوب زیادی را ثبت کرده است اما با همه‌ی این احوال در چند سال اخیر خیلی‌ها او را با لقب «عکاس قاسم سلیمانی» می‌شناسند. واجدی از قدیم حاج‌قاسم را می‌شناخت و خیلی قبل‌تر از معروف شدن این سردار سعی می‌کرد به شکل پنهانی از او عکاسی کند. به سراغ واجدی رفتیم تا چند خرده‌روایت از عکس‌های معروفش را برای ما بازگو کند.

اولین عکس حاج‌قاسم
اولین بار که حاج‌قاسم را دیدم 11سال قبل بود. در جلسه‌ای که همه‌ی فرماندهان ارشد نظامی حضور داشتند، نقش عکاس را ایفا می‌کردم. یکی از دوستان حاضر در جلسه مردی ساکت و ابرو گره‌کرده را به من نشان داد و گفت این مرد را می‌شناسی؟ جوابی نداشتم و نمی‌دانستم کیست. از جایی که نشسته بود، حدس زدم درجه‌ی بالایی داشته باشد اما اسم و مسئولیتش را نمی‌دانستم. آن دوست به من گفت که این فرد سرتیپ سلیمانی، فرمانده سابق لشکر ثارالله کرمان است که در حال حاضر فرمانده کل نیروهای قدس شده است. وقتی این را گفت، متوجه شدم ماجرا چیست. اسم سرتیپ سلیمانی را زیاد شنیده بودم اما تا آن زمان ندیده بودمش. چه جذبه‌ای داشت! نگاهش نافذ بود. خواستم از حاج‌قاسم عکس بگیرم که همان دوست گفت حاج‌قاسم دوست ندارد کسی عکس‌اش را بگیرد. اگر عکسی گرفتی، مراقب باش که متوجه نشود. من هم برای این‌که مشکلی پیش نیاید، سعی کردم زاویه‌‌ام را به گونه‌ی تنظیم کنم که حاج‌قاسم متوجه نشود که تمرکز من روی او است. چند باری تغییر مکان دادم و ناگهان متوجه شدم نگاه سردار به گوشه‌ای قفل شده است. همان لحظه عکسم را گرفتم. چه عکس خوبی شد. نگاه نافذ و پرجذبه‌ی یک نظامی بلندمرتبه. آن عکس را خیلی دوست داشتم اما منتشرش نکردم برای روز مبادا. چند سالی گذشت. سال90 بود که بعضی از رسانه‌های خارجی خبر از تهدید حاج‌قاسم توسط نیروهای آمریکایی دادند. رسانه‌ها اعلام کرده بودند که ترور ژنرال سلیمانی توسط موساد یا CIA یا... اتفاقی دور از ذهن نیست. همین حرف و حدیث‌ها باعث شد عکس آن روز را در وبلاگم بگذارم و همراه یک متن حماسی منتشرش کنم. نوشته بودم که هیچ‌کس دستش به سردار سلیمانی نمی‌رسد، چون برای این کار باید از خون میلیون‌ها جوان غیرتمند ایرانی بگذرید. این اولین‌باری بود که کسی عکس حاج‌قاسم را منتشر می‌کرد. 10سال پیش خیلی‌ها مانند خود من فقط اسم سردار را شنیده بودند اما آن عکس باعث شد تصویر حاج‌قاسم به چشم همه آشنا شود. کمی گذشت و عکس من همه‌جا پخش شد و رسانه‌های داخلی و خارجی آن را در ابعاد مختلف منتشر کردند. آن زمان که عکس را گرفتم، نمی‌دانستم باید چه کنم اما زمانی که منتشرش کردم، به شهرت جهانی رسید.

شهادت موقع دارد
بعد از این ماجرا علاقه‌ی من به سردار سلیمانی خیلی بیشتر از قبل شد. سعی می‌کردم هر مراسمی که حضور دارد به عنوان عکاس حاضر باشم و عکس‌هایش را ثبت کنم. همین هم باعث شده بود من را به چهره بشناسد، البته حاج‌قاسم هنوز هم دوربین‌گریز بود و سعی می‌کرد از قاب عکاس‌ها فرار کند. بعضی اوقات وقتی متوجه می‌شد عکاسی در حال عکس گرفتن از او است در لحظه‌ی آخر صورتش را به سمتی می‌چرخاند یا سرش را پایین می‌آورد و... حتی در بعضی از مراسم‌ به یکی از اطرافیانش یا یکی از عکاس‌هایی که می‌شناخت، می‌سپارد که مراقب باشد کسی از او عکس نگیرد. با همه‌ی این تدبیرها عکاس‌ها بازهم سعی می‌کنند که از حاج‌قاسم عکس بگیرند و دست خالی از مراسم خارج نشوند. در یکی از همین مراسم بعد از عکاسی به حاج‌قاسم گفتم: «سردار دعا کنید من شهید بشم.» حاج‌قاسم نگاهی به من کرد و گفت: «این چه حرفی است! الان جوان هستی و وقت خدمت کردنت به کشور است. باید خدمت کنی، هر وقت هم موقعش شد، شهادت قسمتت می‌شود. به جای این حرف‌ها دعا کن من شهید شوم» این را كه گفت، جا خوردم. خاطرم نیست که دقیقا چه واکنشی نشان دادم. فقط یادم هست که دردلم گفتم: «خدا نکند. خدا شما را برای انقلاب حفظ کند.» می‌خواستم این را با زبان بلند به خود سردار بگویم اما نمی‌دانم توانستم یا نه، همه چیز خیلی زود گذشت.