يادداشت

چرا شادی خوردنی نیست؟

نویسنده: حورا نژادصداقت
من یک بازی تک‌نفره‌ی کاملا شخصی دارم. خودم برای خودم اختراعش کرده‌ام. معمولا این بازی را وقتی در راهم یا مشغول پیاده‌روی، تنهایی انجام می‌دهم و همیشه هم با اختلاف چند- هیچ برنده می‌شوم...
#خوردن#شدن
من یک بازی تک‌نفره‌ی کاملا شخصی دارم. خودم برای خودم اختراعش کرده‌ام. معمولا این بازی را وقتی در راهم یا مشغول پیاده‌روی، تنهایی انجام می‌دهم و همیشه هم با اختلاف چند- هیچ برنده می‌شوم. از‌‌ همان اول بازی هم کلی سر ذوق می‌آیم و آخرش هم خودم به خودم جایزه‌ای شیرین می‌دهم. راستش الان که دارم فکر می‌کنم، می‌بینم هیچ اسمی هم تا حالا برایش انتخاب نکرده‌ام. مثلا می‌شود اسمش را بگذارم: کلمه‌بازی... کلمه‌سازی... کلمه‌شادی... ولی ترجیح می‌دهم همین‌طور بدون اسم بماند تا هر بار احساس کنم با یک اتفاق نو روبه‌رو هستم؛ که واقعا هم نو هست. معمولا هم بازی‌ام دقیقا با یک اتفاق شروع می‌شود؛ مثلا ناگهان چند کلمه‌ی مربوط به هم می‌شنوم و توجهم را جلب می‌کند و بعدش هم بسم‌الله... بازی شروع می‌شود و امتیاز پشت امتیاز است که می‌گیرم. یکی از شیرین‌ترین دوره‌ها‌ی بازی‌ام به زمانی برمی‌گردد که به مصدر «خوردن» فکر می‌کردم. ما در فارسی با «خوردن» این فعل‌ها و ترکیب‌ها را داریم:
غصه خوردن
غم خوردن
حسرت خوردن
 (به) زمین خوردن
خون جگر خوردن
رشوه خوردن
سوگند خوردن (مربوط می‌شود به آیین «وَر» و توضیحش طولانی است که چرا و چگونه سوگند را می‌خوردند.)
خشم (فرو) خوردن
مفت خوردن
مال دیگری را خوردن
حرص خوردن
فریب خوردن
شکست خوردن
فحش خوردن
گول خوردن
توسری خوردن
کتک خوردن
افسوس خوردن
می‌شود این لیست را حالاحالا‌ها ادامه داد. نکته‌ی جالب در این لیست (از همان‌هایی که امتیاز را بالا می‌برد و چند جان اضافه هم می‌دهد) این است که ما ایرانی‌ها، از «خوردن» برای کار‌ها و مسائلی استفاده می‌کنیم که خیلی سنگین هستند و درست مثل «غذا خوردن» نیاز دارند آنها را کمی نگه داریم پیش خودمان... بجویم... هضم کنیم... و اگر خواستیم دفعش کنیم. پذیرش تمام افعال بالا یک روند طولانی است. حتی بعضی از آنها را شاید تا چند سال پیش خودمان نگه داریم و هیچ‌وقت تصمیم به دفع کردنشان نگیریم.
از آن طرف، این لیست پر است از غم و بدبختی و اشکال. ما معمولا از مصدر «خوردن» برای کار‌ها و اتفاق‌های شاد زندگی‌مان استفاده نمی‌کنیم، مثل همین لیست:
شاد شدن
خرسند شدن
دلخوش شدن
خوشحال شدن
زیبا شدن
دلچسب شدن
و...
چقدر هم این لیست پر از شادی و فعل‌های خوشایند زود تمام می‌شود... برای این فعل‌ها گاهی هم از مصدر «کردن» استفاده می‌کنیم که یعنی از طرف من روی دیگری این فعل رخ خواهد داد. مثلا: «من دوستم را خوشحال کردم.» اما هیچ وقتی نمی‌گوییم: «خوشحال خوردن».
شادی سهل است، حتی اگر پشت سرش یک راه طولانی و پر از رنج و خستگی را طی کرده باشیم، باز هم آن لحظه‌ی شاد بودن، روان می‌آید و روان هم تمام می‌شود. هیچ فرایند خاصی هم برای هضمش وجود ندارد. فقط گاهی اثرش طولانی‌مدت می‌ماند. یا هر وقت به آن فکر می‌کنیم دوباره خیلی سهل و ساده برایمان تداعی می‌شود. اما وقتی به خاطر چیزی غم می‌خوریم، حتی اگر آن را تحلیل کرده و پذیرفته باشیم، یادمان هم که می‌افتد، دوباره کل آن مراحل را در زمان اندکی (گاهی در چند ثانیه یا حتی چند لحظه) زندگی می‌کنیم.
نکته‌ی دوم اینکه، «شدن» یادآور فعل‌های مجهول است. مثل آن جمله‌هایی که در کتاب‌های دستور زبان دبیرستانمان می‌خواندیم: «دوستم خوشحال شد.» یا مثلا می‌گوییم: «امروز خوشحال شدم یا بودم.» کی خوشحالم کرد؟ چرا خوشحال شدم؟ انگار فاعلی که باعث شادی‌ها می‌شود چندان اهمیتی ندارد. باز هم دو برداشت می‌توان از این نوع کاربرد کلمه داشت. یکی اینکه شادی سهل است؛ همین که بیاید کافی است. مهم نیست چه کسی موجب این شادی شد. دوم اینکه، شاید در روحیه‌ی ما ایرانی‌ها شادی آنقدر جایگاه ویژه‌ای ندارد که بخواهیم حتی برایش کلمات زیادی بسازیم و فعلش را جوری تنظیم کنیم که فاعلش توی چشم بخورد؛ برعکس فعل‌های خوردنی که بدون فاعل و حتی گاهی بیان دلیل، هیچ ارزش و اعتباری ندارند. (وقتی که می‌گویم: ما «ایرانی‌ها...» حواسم هست به اینکه ایرانی‌ها در گذشته جشن‌های زیادی داشتند و خیلی شاد بودند و... اما این هم یک وجه ماجراست که بسیاری از ما آدم‌های غصه‌خوری هستیم.)
خلاصه، این بود ماجرای یکی از روزهایی که من خودم با خودم تنهایی بازی می‌کردم و شاد می‌شدم و در داوری منصفانه‌ام(!) به خودم امتیاز می‌دادم. اصلا می‌خواهم همین‌طور شاد باشم. غصه که می‌خورم، چاق می‌شوم.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code