مردی به خُلق حسن

نویسنده: فاطمه عرفانی
ام‌الفضل، همسر عباس عموی پیامبر بود و به تازگی پسری به دنیا آورده بود. شبی خواب دید که عضوی از اعضای پیامبر جدا شده و به دامن او افتاده است. وقتی خوابش را برای پیغمبر تعریف کرد، پیغمبر خندید، قنداق حسن(ع) را به او داد و گفت: «عضوی که از بدن من جدا شده، همین نوزاد است. این عضو نازنین را به تو می‌سپارم تا دایگی او را به عهده بگیری»...
پاره تن پیامبر
ام‌الفضل، همسر عباس عموی پیامبر بود و به تازگی پسری به دنیا آورده بود. شبی خواب دید که عضوی از اعضای پیامبر جدا شده و به دامن او افتاده است. وقتی خوابش را برای پیغمبر تعریف کرد، پیغمبر خندید، قنداق حسن(ع) را به او داد و گفت: «عضوی که از بدن من جدا شده، همین نوزاد است. این عضو نازنین را به تو می‌سپارم تا دایگی او را به عهده بگیری»(2).

سخنگوی كوچك
در زمان پیامبر(ص) امام حسن(ع) در سنین خردسالی بود. او وقتی به مسجد می‌رفت، به خوبی به سخنان پیامبر گوش می‌کرد و زمانی که به خانه می‌آمد، هر آنچه را شنیده بود، دقیق و کامل برای مادر تعریف می‌کرد. هر وقت علی(ع) به خانه می‌آمد، می‌دید که زهرا(س) از سخنان آن روز پیامبر یا آیاتی که تازه بر پیامبر نازل شده است، خبر دارد و همه را می‌داند. روزی علی(ع) در خانه مخفی شد. حسن طبق معمول از مسجد آمد و آنچه را که از پیامبر شنیده بود مثل یک سخنران برای مادر بیان کرد، اما در بین سخنرانی گاهی گیر می‌کرد و نمی‌توانست مثل همیشه راحت صحبت کند. حضرت زهرا تعجب کرد و خواست علت این موضوع را بداند. حسن(ع) گفت: «احساس می‌کنم در مقابل یک استاد و شخص بزرگی در حال سخن گفتن هستم، به همین دلیل است که  به راحتی نمی‌توانم صحبت کنم.»در همین زمان علی(ع) بیرون آمد، فرزند را در آغوش گرفت و او را تشویق کرد(3)...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code