يادداشت

قصه‌ی مادربزرگ

نویسنده: حامد عسگری
سوزن رو نخ کردم و دادم دست عزیز از بالای عینکش نگاهی انداخت بهم و گفت دیگه چشمام سو نداره. دختریام چشم بسته نخ رو از سوزنای باریک گلدوزی که آقام از مکه می‌آورد، نخ می‌کردم...
#نماز#عشق#خدابیامرز
سوزن رو نخ کردم و دادم دست عزیز از بالای عینکش نگاهی انداخت بهم و گفت دیگه چشمام سو نداره. دختریام چشم بسته نخ رو از سوزنای باریک گلدوزی که آقام از مکه می‌آورد، نخ می‌کردم به این سوی چراغ قسم. چایی دمه پاشو وردار بیار... چایی رو ریختم و گفتم عزیز گفت جانم گفتم آقاجون رو کجا دیدین؟ چی شد ازدواج کردین؟ از بالای عکسش نگاهی به قاب عکسش که بالباس احرام بر دهانه غار حرا ایستاده بود، انداخت و گفت‌ ای مادر ما کهنه‌ایم، حرفامونم کهنه‌س بوی نا‌می‌ده... گفتم دوس دارم بشنوم... گفت اول بار که دیدمش تو مغازه آقاش بود... نونوایی داشتن... دم اذون بود چادر چاقچور کردم برم برا افطار نون بخرم... مرد به خونه نبود... من که خدا برادر قسمتم نکرد، بی‌مرد و مدد بودیم... آقام خدابیامرزم همیشه به سفر بود، حاجی می‌برد مکه... رفتم تو صف وایسادم نوبت به من که رسید، شاطر داد زد بر محمد و آل محمد صلوات... گفتم یعنی تموم شد... شاطر گفت بله آبجی... گفتم آخه... رامو کشیدم که برم سمت خونه، یهو پشت سرم صدا شو شنیدم... گفت دختر آسد علی‌اکبر پنج تا نون واسه خونه گذاشته بودم دوتاش سهم شما... گفتم کم نیاد؛ گفت نه خونه‌ی نونوا همیشه نون هست... پولشو خواستم بدم گفت افطار امروزتون نونشو مهمون ما... همون‌جا مهرش به دلم نشست... تو دلم انار پاره شد... بعد‌ها خود خدابیامرزش می‌گفت اون‌جا هم اون دلش پابند من شد... عزیز درز روبالشی رو به انتها رسوند و با دندون نخ رو پاره کرد و انگشت کشید رو خط دوختش که صاف و صوف بشه... چایی رو خزوندم سمتش... عینک رو رو بینی قلمی براقش بالا داد و ادامه داد که عشقای اون موقع مثه الان نبود که تو نامزدی همه تو پارک و سینما و تیارت و کافه باشن... شیرینی که خوردیم پیغوم داد به مادرم که به سیمین بگید چادر چاقچور کنه میام ببرمش شابدوالعظیم... دل تو دلم نبود... چه می‌دونستم چی بگم، چی بپوشم، چی کار کنم... اومد دنبالم با یه آریای انگوری مال رفیقش بود نور به قبرش بباره چقدم بهش می‌ومد... اصلش یادم نمی‌ره انگشتر سرخ عقیق‌شو که عین چشم خروس برق می‌زد رو فرمون با دستای کپل و پر موش چه حس مردونه و خوبی می‌ریخت تو جونم. دلم ضعف می‌رفت براش... دنده که چاق می‌کرد، حس می‌کردم یه ملکه‌ام که شاهزاده سوار ارابه‌ش کرده و می‌بره مملکتش رو نشونمون بده... چهارراه سیروس یادمه برام فالوده خرید. از شیشه که کاسه‌ی فالوده رو داد بهم، اول خجالت کشیدم، بعدش گفتم آقاجمشید، یه‌جوری گفت جان جمشید که دلم خواست دوباره صداش کنم... گفتم آبلیموشو بیشتر کن...«‌ای به چشم» از زبون این مرد نمی‌افتاد... رفتیم زیارت و جات خالی خیلی چسبید...
بعد زیارت تو باغ طوطی قدم زدیم و بهم گفت سیمین‌خانم گفتم بله، گفت یه چیزایی می‌خوام بهت بگم نه تو کارت نباشه... گفتم بفرمایید گفت نسل در نسل ما روضه‌دار و هیئت‌دار و سفره‌دار بودن، گفتم بر منکرش لعنت، بهم گفت وقتی باهات حرف می‌زنم چادر به دندون نگیر، دوس دارم صداتو خوشگل بشنوم.. سرخ شدم... چادر رو با دست گرفتم... گفت من اهل رفیق بازی و اینا نیستم... ولی رفیق مشتی امام حسینی کم ندارم... عاشق روضه‌ی خونگی و محفلای نمکی‌ام... دیر خونه نمیام مگه مجلس آل الله باشه... در خونه‌ام همیشه بازه و مهمونم واسم حکم حبیب خدا رو داره... دوس ندارم وقتی مهمون میاد خونه، سگرمه‌هات بره تو هم... ازت بیگاری هم نمی‌خوام بکشم خودم وای می‌ستم پابه پات غلامتم هستم... گفتم عزیز آخه با اون امکانات سخت نبود؟ گفت‌ ای مادر اون موقع‌ها نه فر بود، نه مایکروفر، نه ساندویچ، نه پیتزا ولی دلا خوش بود، زندگیا راحت بود... نه که الان بد باشه... خروسخون صب پا می‌شدم، آبگوشت رو بار می‌ذاشتم تا ظهر به ناز می‌پخت، ظهرم جمشید با یه سنگک به قول خودش «سیمین‌پسند» برشته می‌اومد، محله رو بوی آبگوشت ورمی‌داشت. گفتم خب... گفتم خب؛ گفت همین دیگه اومدیم از باغ طوطی بیرون و بعد نشستیم تو ماشین و رفتیم تو خیابون ری سر یه کوچه پیاده شدیم تو کمر کوچه پر چادرمو، گرفت هول كردم، گفت: بی‌واهمه... چشماتو ببند... چشمامو بستم و چند قدمی باهاش رفتم، سوت بلبلی می‌زد، گفتم کجا می‌بری منو، گفت امون بده می‌گم... چشماتو وانکنی‌ها... گفتم چشم... یهو صدای چرخیدن کلید تو قفل اومد و واشدن در... از یه در کوچولو رفتیم تو گفت حالا واکن... چشمت روز بد نبینه ننه، چه خونه‌ای بود... یه حیاط نقلی با یه درخت اقاقیا گوشه‌ای و یه حوض شش‌گوشه‌ی لاجوردی با سه جفت ماهی گلی... دور تا دور لبه‌ی پاشوره‌ی حوض هم گلای شمعدونی آتیشی چیده بود... چهارتا اتاق داشت و یه نشیمن و یه آشپزخونه به چه دلوازی... دهنم قفل شده بود... گفتم این‌جا کجاست جمشیدخان؟ گفت این‌جا خونه‌ی شماست و شمام ایشالا خانم این خونه‌ای ملکه این خونه‌ای... من از همون دختریم ننه چشم و دلسیر بودم و چشمم به مال دنیا نبود ولی نور به قبرش بباره خیلی دست و دلباز بود... گفتم یعنی خریدینش؟ گفت: از برکت حضور میارک شما تو زندگیم بله... یه کوچولوش مونده اونم ایشالا می‌دم ما جوونیم و خدام کریمه درست می‌شه.... بعد رفت آینه و قرآن از تو ماشین آورد و یه تیکه زیرانداز و یه فلاسک چایی با دوتا فنجون... حیاط رو یه نمه آب پاشید و چایی ریختم و گل گفتیم و شنیدیم... خدابیامرز می‌گفت: حیاط رو داری؟ این‌جا بچه‌هامون قراره قیامت کنن... من باز سرخ شدم... گفتم و گفت؛ این‌قد که یهو صدای اذون مغرب بلند شد... گفتم چه صدا نزدیکه گفت اون کله‌ی کوچه یه مسجد نقلی بانمکه عمدا نزدیک مسجد خریدم برکت صدای اذان تو زندگی باشه... عزیز حالا دیگه چشماش سرخ شده بود و با پر چارقدش اشکاشو محو می‌کرد، گفت بهترین نماز عمرم همون روز بود، وقتی که زیر درخت اقاقیا تو هیاهوی بوی آجر خشتی‌های آبخورده وضو گرفتم و پشت سر جمشیدخان نماز خوندم... آی چسبید... این سوزن رو نخ می‌کنی مادر...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code