يادداشت

غذا

نویسنده: حورا نژادصداقت
شب خسته و کوفته به خانه می‌رسم و ظرف غذایی را با کمی تزئینات آماده می‌کنم و می‌نشینم روی زمین. تلویزیون را روشن می‌کنم...
#خبر #مرگ #غذا #کشف روشنایی
شب خسته و کوفته به خانه می‌رسم و ظرف غذایی را با کمی تزئینات آماده می‌کنم و می‌نشینم روی زمین. تلویزیون را روشن می‌کنم. چیزی نظرم را جلب نمی‌کند. یک دستم قاشق است و یک دستم هم کنترل. مدام کانال‌ها را بالا و پایین می‌کنم تا بالأخره روی کانالی مکث می‌کنم که اخبار دارد. با اولین لقمه‌ای که می‌خورم، گوینده‌ی اخبار می‌گوید:  با توجه به نا‌شناس‌بودن پیکر قربانیان حادثه‌ی حله، شناسایی مشخصات از طریق آزمایش DNA از بستگان درجه‌ی یک آن‌ها انجام و تطبیق داده می‌شود.  بعد از سرما می‌گوید، از برفی که می‌توانست حال‌خوب‌کن باشد ولی حالا زندگی خیلی‌ها را فلج کرده است. لقمه‌ی دوم را برمی‌دارم. کسی توی خانه تلگرامش را باز می‌کند و می‌گوید: فامیل دوستمون در‌‌ همان انفجار عراق از دنیا رفته... بیچاره با کلی آرزو رفته بود کربلا و چقدر عکس از پیاده‌روی اربعینش گذاشته بود. بنده خدا دو تا بچه‌ی کوچک داشته و...
لقمه‌ی بعدی را برمی‌دارم و دلم از تصور آن همه صحنه‌های مرگ و زندگی‌های به هم ریخته آشوب می‌شود. کانال را عوض می‌کنم. همین که می‌خواهم کمی چاشنی غذایم را که قرمز است، بردارم چشمم به زیرنویس تلویزیون می‌افتد که دارد خبر از مرگ بر اثر آلودگی می‌دهد:   «وجود ذرات معلق کمتر از دو و نیم میکرون عامل مرگ زودهنگام ۴۶۷ هزار نفر در سال در سراسر اروپاست.» گرچه می‌دانم همه گفته‌اند که در بین غذا نباید آب خورد اما برای این‌که غذاهای قبلی را بتوانم قورت دهم و نفس خودم هم پای تلویزیون گرفته نشود، کمی آب می‌خورم. بعد یاد تمام تحلیل‌هایی می‌افتم که درباره‌ی تأثیر شنیدن خبرهای مرگ، خصوصا مرگ‌های دلخراش خوانده‌ام. راستش آنقدر بی‌محابا و مدام از مرگ شنیده‌ام که دیگر برایم چندان ناراحت‌کننده نیست اما اشتباهم همین‌جاست. چطور این‌قدر بی‌تفاوت  شده‌ام؟ مگر می‌شود از شنیدن خبرهای متوالی مرگ‌های مظلومانه ناراحت نشد؟ چطور می‌توانم لقمه‌ی بعدی را راحت قورت بدهم و حتی در انتخاب سبزی‌خوردنم دقت کنم که الان پیازچه بیشتر میلم می‌کشد یا شاهی؟ در همین گیرودار که هستم، یک نفر دیگر در خانه تلگرامش را باز می‌کند و از زنی حرف می‌زند که شوهرش را در همین حادثه‌ی قطار سمنان از دست داده و حالا زندگی‌اش رفته روی هوا. حتی می‌گوید قرار بوده بعد از این سفر چه کار‌ها که نکنند...
هنوز کمی ته ظرف غذایم مانده است. بلند می‌شوم. به اتاقم می‌روم و پشت شیشه می‌ایستم. پسر نوجوانی را می‌بینم که از سطل آن طرف خیابان بیرون می‌آید و چند ظرف غذا را باز می‌کند و در حالی که با هزار لباس کهنه خودش را گرم کرده، شروع می‌کند به خوردن. به ظرف غذای نصفه‌ام فکر می‌کنم، به آن‌هایی که مرگشان با چند اتفاق مهم گره خورده بود، به کسی که‌‌ همان موقع داشت صدایم می‌زد تا بروم میوه بخورم. پنجره را می‌بندم.  از تلگرام نصفه و نیمه‌ام و تلویزیون‌دیدن‌های‌گاه به گاهم بیشتر از گذشته خسته می‌شوم. هنوز به این نتیجه نرسیده‌ام که آیا این همه خبرشنیدن، این همه هول‌زدن‌هایم برای یافتن خبرهای دست اول، چقدر درست است؟ اما راضی‌ام که مدتی است خودم را دور کرده‌ام. می‌دانم در اطرافم جنگ است یعنی منکر جنگ نیستم ولی نمی‌دانم آن‌هایی که مدام خودشان را در معرض (صرفا) خبرهای جنگ قرار می‌دهند و همه‌چیز را با چندتا فحش و نچ‌نچ گفتن به راحتی فراموش می‌کنند یا خودشان را علامه‌ای برای نظر دادن در هر زمینه می‌دانند، چه سود و منفعتی نصیب خودشان می‌شود؟ یا چه منفعتی از خبرشنیدن‌هایشان نصیب دیگران می‌شود؟ پرده‌ی اتاق را می‌کشم و با خودم فکر می‌کنم مرز خبرخواندن و خبرشنیدن برای امروز من تا کجاست؟بعد به آشپزخانه می‌روم برای پیدا كردن ظرفی كه غذایی در آن بریزم و ...
*خبر‌ها از سایت ایسناست.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code