رنج بازگشت

نویسنده: احسان رضایی
همان اوایل فیلم «گلادیاتور» بعد از اینکه ماکسیموس و سپاهیانش جنگ را می‌برند، صحنه‌ای هست که ماکسیموس پیش سزار رفته و گزارش می‌دهد...
#خانه#سرباز
همان اوایل فیلم «گلادیاتور» بعد از اینکه ماکسیموس و سپاهیانش جنگ را می‌برند، صحنه‌ای هست که ماکسیموس پیش سزار رفته و گزارش می‌دهد. مارکوس اورلیوس برای تشویق سردارش به او می‌گوید: «چطور باید بزرگ‌ترین سردار رم را پاداش بدهم؟ و ماکسیموس، خیلی ساده جواب می‌دهد: «اجازه می‌دهید به خانه بروم؟» رفتن و رسیدن به خانه، كاری ساده و پیش پا افتاده است که بیشترمان هر روز تجربه‌اش می‌کنیم ولی خدا نیاورد آن روزی را که مدتی از خانه دور بمانیم، همه‌ی زورمان را می‌زنیم تا هرچه زود‌تر برگردیم. پارسال وقتی عکاس خبرگزاری مهر، شب عید رفت سراغ ملت و ازشان پرسید آرزویتان برای سال جدید چیست و کاغذ و ماژیک داد دستشان تا بنویسند و ژست بگیرند و همراه با آرزویشان عکس بیندازند، هر کس چیزی گفت؛ از پول و ثروت و موقعیت اجتماعی و ماشین مدل بالا تا باقی ماجرا‌ها. فقط دوتا سربازی که توی یکی از عکس‌ها بودند، جای هر چیز دیگر نوشتند «برگردم خانه». یک آرزوی ساده اما ازلی و ابدی که بین همه‌ی آدم‌ها مشترک است. در «لغتنامه‌ی دهخدا» جلوی لغت «خانه» نوشته شده است: «آنجایی که در آن، آدمی سکنی می‌کند» و همین، رمز اصلی محبوبیت خانه است: سکونت که با تسکین و مسکّن و آرامش هم‌ریشه است. خانه‌ی آدمی هرقدر کوچک، کثیف، دور یا قدیمی باشد، باز هم هیچ‌جا خانه‌ی خود آدم نمی‌شود و فقط در آنجاست که راحتی و آسایش به سراغ پسر آدم می‌آید. حس اینکه از تمام عالم هستی، این کهکشان‌های دور و دراز و بی‌انتها، فقط همین یک نقطه را داری که ولو موقت، از آنِ خودت است و مثل بهشتی که وعده داده‌اند در آن کسی را با کسی کاری نیست و «لا یسمعون فیها لغواً و لا تأثیما»، نه زخم زبانی، نه متلکی، نه دست به یقه شدنی، نه هیچ، هیچ، خودت هستی و یکی دو عضو موافق و همدل خانواده، بله، حتی همین حسش هم به آدمی شور و شوق و اشتیاق می‌دهد. 28قرن قبل، هومر، شاعر نابغه‌ای که دنیا را در تاریکی می‌دید، داستان مردی به اسم اودیسه را تعریف کرد که به نفرینی دچار شده که به خانه‌اش نرسد. ده قرن قبل، فردوسی بزرگ، داستان سیاوشی را به شعر درآورد که پازل مظلومیتش، با کشته شدن در دیار دور از خانه تکمیل می‌شد. 600سال پیش، خواجه حافظ سرود: «به یاد یار و دیار آن‌چنان بگریم باز/ که از جهان ره و رسم سفر براندازم». 350سال قبل یک پزشک سوئیسی مقاله‌ای نوشت و شرح حالات دو بیمارش را داد؛ یکی دانشجویی که از ولایتشان به شهر بازل آمده بود و دیگری یک خدمتکار شهرستانی. دکتر یوناس هوفر نوشت که هر دوی این افراد بعد از بازگشت به خانه، تمام مشکلات جسمی‌شان برطرف شد و صحیح و سالم و قبراق برگشتند سر کار و زندگیشان. او اسم بیماری‌ای را که کشف کرده بود، گذاشت نوستالژی، ترکیب دو کلمه‌ی یونانی. یک قرن بعدش، فیلسوف‌ها سعی کردند در مورد اصطلاح پزشکی «بیماری نوستالژی» توضیح و نظریه بدهند و تقریبا هم موفق شدند آن را از موضوعی علمی، به بحثی اجتماعی تبدیل کنند. برای کامل شدن این فهرست، حالا باید این داستان کوتاه را هم اضافه کنیم که همین آرزوی کوچک بازگشت به خانه، هفته‌ی پیش برای 19سربازی که با اتوبوس به مرخصی می‌آمدند، غیرممکن شد. آنها هرگز به خانه نرسیدند.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code