راه فرار

نویسنده: منصوره مصطفی‌زاده
آدمیزاد چند ده هزار سال روی زمین زندگی کرده و فقط هزار و چندصد سال است که بی‌پیامبر شده. اقبالمان چه بلند است! ما در چه خوش روزگاری زاده شده‌ایم!...
آدمیزاد چند ده هزار سال روی زمین زندگی کرده و فقط هزار و چندصد سال است که بی‌پیامبر شده. اقبالمان چه بلند است! ما در چه خوش روزگاری زاده شده‌ایم! تنها آدمیان در این چند ده هزار سال، که پیامبرشان از میانشان رفت، و ماندند بی وحی. دیگر هیچ کس نبود که از غار بیرون بیاید و بگوید «خدا گفت...» هرچه خدا گفته بود، او گفته بود و ابوتراب نوشته بود و پیامبر رفته بود. وحی رفته بود. امان رفته بود.
«تا تو در میان آنان هستى، خدا بر آن نیست كه ایشان را عذاب كند.»1
دیگر کسی را امان نبود از عذاب. ممکن بود از آسمان سنگ ببارد بر سر آن‌ها که بر سر پیامبر سنگ و زباله ریخته بودند. شاید همان وقت که در خانه‌ی دخترش را شکستند، آتش می‌بارید از آسمان بر سرشان. شاید وقتی ابوتراب را دست‌بسته برای بیعت بردند، سیل می‌آمد و همه را در خود غرق می‌کرد. اصلا شاید ابابیل می‌آمدند و چشم تک‌تک آن سپاه چندهزار نفری مقابل حسین را درمی‌آوردند. امان الهی از میان امت برداشته شده بود اما عذاب نیامد.
«و تا آنان طلب آمرزش می‌کنند، خدا عذاب‌  كننده‌ی ایشان نخواهد بود.»2
ابوتراب راهش را به ما نشان داده بود: «روی زمین مردم را از عذاب خدا دو چیز مایه‌ی امان است: یکی از آن دو برداشته شد و دیگری برجاست. آن را بگیرید و به آن تمسّک بجویید. آن که برداشته شد، رسول‌الله بود و آن امان که برجای مانده، استغفار است.»3
دستش را به سوی تنها پنجره‌ی باقیمانده از نجات گرفته بود و به همه نشانش می‌‌داد. حال که در بسته شده، از این پنجره فرار کنید. فرار کنید تا سنگ‌ها نباریده و سیل ما را با خودش نبرده.

پی‌نوشت:
1.وَمَا كَانَ اللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فِیهِمْ / سوره‌ی انفال، آیه‌ی 33
2.همان
3.نهج‌البلاغه، حکمت 85



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code