دستمزد

نویسنده: حامد خورشیدی
روزگاری که این عکس را گرفتم، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم مثل یک کارمند اداری کارت بزنم و صبح تا شب درگیر کار عکاسی بشوم. پدرم همیشه می‌گفت تو باید درس بخونی، مهندس معمار بشی...
#عكاسی#زندگی#پدر
روزگاری که این عکس را گرفتم، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم مثل یک کارمند اداری کارت بزنم و صبح تا شب درگیر کار عکاسی بشوم. پدرم همیشه می‌گفت تو باید درس بخونی، مهندس معمار بشی؛ می‌گفت اصلا مگه ممکنه آدم با عکاسی زندگیشو جلو ببره! و من با خودم مدام کلنجار می‌رفتم که واقعا آن ‌قدر عاشق عکاسی هستم که به خاطرش از درس و کتابم بزنم یا نه. حالا بماند که درسم را تمام کردم ولی هیچ وقت یک معمار نشدم. اینها را گفتم چون همیشه در زندگی کاری‌ام این استرس وجود داشته است که کار مطبوعات به پولدار شدن ختم نمی‌شود، لااقل تا امروز برای من یکی که نشده. فکرش را بکنید... اگر یک روزی شغلم را از دست بدهم، شاید پدرم بگوید: ‌ دیدی درستو جدی نگرفتی، آخه تو چطور می‌خوای بقیه‌ی زندگیت رو بگذرونی.

اما بی‌خیال تمام این اما و اگر‌ها. اتفاق‌های عجیبی توی زندگی ما آدم‌ها رخ می‌دهد، درست مثل همین عکس که در شرایط شگفت‌انگیزی در قاب دوربینم جا گرفت؛ یعنی دقیقا در همان روزگاری که استرس پیچاندن کلاس‌های دانشگاهم داشت خفه‌ام می‌کرد و مدام دنبال راهی بودم که اثبات کنم می‌خواهم یک عکاس حرفه‌ای باشم، نه معمار سفارش‌شده‌ی پدرم.
من اسم عکس‌های خوب آرشیوم رو می‌گذارم: «دستمزد». انگار مزد مسیر طولانی و عجیبی بود که برای رسیدن به هدفم طی کرده بودم، آن هم در زمانی که ایده‌ی زیادی برای کار‌هایم نداشتم. اما ماجرای این یک عکس متفاوت بود. این عکس اصلا ایده نمی‌خواست. یک لحظه‌ی خاصی بود که ایجاد شد و توی چشم‌به‌هم‌زدنی هم تمام شد. فکرش را بکنید، وقتی با دست پر به خانه برگشتم، چه حالی داشتم. دوست داشتم برای همه تعریف کنم که چطور پرنده‌ها ناگهان، همه‌شان با هم آمدند بالای سر شتر‌ها و شروع کردند به پرواز و قاب عکس من رو کامل کردند. خودم هم باورم نمی‌شد توی اون صحرای بی‌آب ‌وعلف همه چیز دست به دست هم بدهد تا من به چنین عکسی برسم. اصلا عجیب‌ترین لحظه‌ی زندگیم بود که پشت ویزور تجربه می‌کردم. شاید هم یک دلیل خوشحالی بیش از حدم این بود که آن  زمان کاملا مسلح بودم برای ثبت این عکس.

این‌قدر این عکاسی حالم را خوب کرده بود که برای رسیدن به خانه و دیدن عکس‌ها از مانیتور کامپیوترم، لحظه‌شماری می‌کردم. انرژی خوبم هم به همه‌ی اعضای خانواده‌ام سرایت کرد، در حدی که هیچ‌کس تا چند روز نمی‌پرسید که تو می‌خواهی عکاس بشی یا معمار.
سختی‌های عکاسی با توجه به هزینه‌های بالا برایم کار بسیار دشواری بوده و هست. این را در سال‌های دور از خانه بیشتر حس می‌کنم. اما عاشق کارت که باشی تحمل می‌کنی. بگذریم...
این عکس توضیح خاصی نمی‌خواد اما برای من یادآور روزهای پراسترس انتخاب مسیر زندگی است. امروز  هم فرصت فکر کردن به گذشته‌ها نیست، فقط می‌شود گفت تأثیر عکس مثل معجزه است برای زندگی عکاس‌ها.




ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code