در هیاهوی پیاده روی

نویسنده: حامد عسكری
به چراغ‌های روشن نگاه نكنید. ساعت دو و نیم صبح است در موكبی در عمود 910 در بیست‌كیلومتری كربلا... زیر همه‌ی این پتوها آدم‌هایی خوابیده‌اند...
به چراغ‌های روشن نگاه نكنید. ساعت دو و نیم صبح است در موكبی در عمود 910 در بیست‌كیلومتری كربلا... زیر همه‌ی این پتوها آدم‌هایی خوابیده‌اند كه تا ساعتی پیش تاول پا پانسمان می‌کردند و راه كه می‌رفتند دهانشان از دور به حالت غنچه بود. سوت نمی‌زدند عرق سوز شده بودند. از كوفتگی بدنم هنگ كرده خوابم نمی‌برد. سیم عراقی دارم نت نه. فایل پی‌دی‌اف یك رمان را واكردم. چند صفحه خواندم سردم شد. چایی عراقی نوشیدم و برگشته‌ام توی موكب. پرده‌ی ورودی موكب را كنار زدم، سرو قامتش را می‌بینم. بالابلند است و چهارشانه با پوستی به رنگ شب؛ شب قدر... من را یاد آن جان كافی شخصیت دوست داشتنی فیلم گرین مایل می‌اندازد؛ همان سیاهی كه قرار بود بی‌گناه اعدام شود و تام هنكس می‌خواست كمكش كند و با گریه می‌گفت: «خسته شدم رئیس بذار برم.»در هیاهوی خروپف‌ها نماز شب می‌خواند، شاید از نوادگان بلال بود یا از نوادگان جوْن. از نیجریه آمده بود، از سرزمین شیخ زكزاكی. این طفلی‌ها خونشان كه ریخته می‌شود، نیست سیاهند دیده نمی‌شود، به خاطر همین جهان نمی‌بیند، خفه می‌شود، لال می‌شود. این طفلی‌ها انگار خال‌هایی هستند بر چهره‌ی زمین كه آمده بودند زیباترش كنند اما انگار زیبایی‌شناسی جهان به سمتی رفت كه همه‌ی خال‌ها را جراحی می‌کنند، حذف می‌کنند. دور نشوم . نشستم به تماشای سجود و ركوعش. الان حدود ده متری با او فاصله دارم. نماز وترش تمام شده، به سجده افتاده و توی سجده شانه‌هایش تكان می‌خورد. یك پارچه نور است. چشم می‌بندم فقط نفس می‌کشم. موكب بوی قهوه‌ی كلمبیا می‌دهد، بوی زعفران قائنات بوی بهار نارنج شیراز، بوی آویشن صبح چیدن، بوی پسته‌ی كوهی، بوی تسبیح چوبی عرق كرده در مشت. می‌توانستم یك موكب دیگر بروم یا برود. چه مهربان خدایی دارم كه مقدر كرد یك نفر از نیجریه و یك نفر از بم در بیابانی در حاشیه‌ی جاده‌ی نجف كربلا به هم برسند، یكی تماشاگر اوج بندگی و لذت عبادت یكی دیگر باشد.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code