با خوانندگان

در مورد ایران راست بگوییم

نویسنده:
  •  محمدرضا امانی
 سال‌ها پیش و قبل از سقوط امپراتوری «یاهو مسنجر» یک شب خودم را یک شهروند کانادایی علاقه‌مند به فرهنگ و سرزمین ایران معرفی کردم.‌‌ همان ابتدا چندین پیام خوش و بش برایم ارسال شد اما بینشان پسر بیست و چند ساله‌ای بود که خیلی مشتاق بود با من صمیمی شود بلکه از این طریق بتواند کارهای مهاجرتش را هموار کند.
گفتم: من ایران را ندیده‌ام اما می‌دانم که کشور پهناور و زیبایی ست. چرا می‌خواهی به کشوری که هشت ماه در سال زمستان دارد بیایی؟
گفت: خب آخر این‌جا نمی‌شود زندگی کرد. خیلی محدودیت هست. آزادی هم نیست.
گفتم: سیاسی هستی؟
گفت: نه بابا. ازش خیلی سر در نمیارم..
گفتم: پس چه محدودیت‌هایی دارید؟ دولت نمی‌گذارد سفر بروی یا مثلا ادامه‌ی تحصیل بدهی یا این‌که از زندگی خصوصی‌تان جاسوسی می‌کند؟
گفت: نه این‌طور‌ها هم نیست. راستش این‌جا بیکاری و فقر هم زیاد است.
گفتم: این یکی را دیگر واقعا نمی‌شود تحمل کرد. فقر و گرسنگی. حالا کارت چی هست؟
گفت: بیکارم. این‌جا اصلا کاری وجود ندارد.
گفتم: پس شما یک فقیر بیکار هستی که کامپیو‌تر و اینترنت هم داری. حالا چه کاری بلدی؟
گفت: هر کاری که باشد، انجام می‌دهم.
گفتم: حاضری بیای این‌جا و توی یک پمپ بنزین بین شهری تلمبه‌چی باشی؟
گفت: اگر به این‌جور کار‌ها باشد، همین مملکت خودم فت و فراوان از این کار‌ها دارد.
گفتم: پس منظورت چطور کاری ست. من خودم دانشجوی جامعه شناسی‌ام و عصر‌ها می‌روم توی یک رستوران گارسونی می‌کنم و شب‌ها هم توی یک اتاق نه متری می‌خوابم.
گفت: چقدر سخت. ببین اگر می‌خواهی کار‌هایت را ردیف کنم تو بیای این‌جا.‌ ها؟
گفتم: نه برادر من. من خودم این‌جایی‌ام. فقط این‌بار اگر خواستی از وطنت حرف بزنی، کمی انصاف داشته باش. همین.
این جمله آخر را به فارسی برایش فرستادم.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code