در جست‌وجوی نهنگ آبیِ ازدست‌رفته

نویسنده: سیداحسان عمادی
«کس چون تو طریق پاکبازی نگرفت/ با زخم، نشان سرفرازی نگرفت/ زین پیش دلاورا! کسی چون تو شگفت/ حیثیت مرگ را به بازی نگرفت»...
«کس چون تو طریق پاکبازی نگرفت/ با زخم، نشان سرفرازی نگرفت/ زین پیش دلاورا! کسی چون تو شگفت/ حیثیت مرگ را به بازی نگرفت»
این رباعی زیبای خدابیامرز سیدحسن حسینی -که دارد شکوهمندانه و حماسی، رشادت قهرمانی را توصیف و تحسین می‌کند- توی کتاب ادبیات پیش‌دانشگاهی‌مان بود. از آن موقع تا امروز که می‌شود نزدیک به 20 سال، این تعبیر ظریف «به بازی گرفتن حیثیت مرگ» توی ذهنم مانده. این‌که چطور می‌شود انسانی به مقام و جایگاهی برسد که عظمت و جبروت مرگ را به هیچ انگارد و به قول خودمانی، برایش تره هم خرد نکند. همیشه هم وقتی به مصداق‌های این عبارت فکر می‌کردم، تصویر قهرمان‌های بزرگ تاریخ در ذهنم زنده می‌شد؛ آن‌ها که در بزنگاه‌های حساس، از رفتن نترسیدند، چشم در چشم مرگ خیره شدند و به آن آری گفتند. همیشه این‌طور بود، تا همین چند روز پیش، تا وقتی آن فیلم کوتاه چند دقیقه‌ای را دیدم؛ فیلمی خونسرد و خوشحال پر از نور و بازیگوشی و شوخی و خنده و به همین خاطر هم به غایت هول‌انگیز؛ مثلا شبیه قاتلی که قبل از بریدن سر قربانی‌اش، با خودش «خونه‌ی مادربزرگه» را زیر لب زمزمه کند، البته كه آن دختران اصفهانی نسبتی با رشادت‌ها و دلیری‌ها و آن شكوه و حماسه ندارند اما با  آن ته‌لهجه‌ی شیرین -که حالا که آخر قصه را می‌دانیم، چاقوی بُرنده‌اش را عمیق‌تر در روان‌مان فرو می‌کند- شاد و شنگول و پر از شور و شیطنت، از همه خداحافظی می‌کنند، آرام و سخت بی‌رحمانه، وصیت‌های کوتاه‌شان را می‌گویند و از خودکشی قریب‌الوقوع‌شان خبر می‌دهند. فیلمی که پیش خودم فکر می‌کنم اگر روزی در مقام پدر گیرنده و بیننده‌اش بودم، حتی به قدر لحظه‌ای جدی‌اش نمی‌گرفتم و در جواب، پیام کوتاهی قریب به این مضمون می‌فرستادم: «گمشو مسخره‌بازی درنیار زود پاشو بیا خونه. سر راهتم یه‌کم ژامبون بگیر.»
اما همه‌چیز حقیقت داشت و دخترها چند ساعت بعد خودشان را از بالای پل پرت کردند؛ عملی که نه فقط هیچ ربطی به چالش «نهنگ آبی» پیدا نمی‌کرد، که باعث شد بفهمیم تمام این دو ماه، همه‌مان -از روزنامه‌ها و رسانه‌های رسمی تا مقامات مسئول- سر کار رفته‌ایم و اصلا اثری از چنین بازی افسانه‌ای در هیچ‌جای دنیا نیست؛ اسیر دشمن فرضی شده بودیم و مشت به خلاء می‌کوبیدیم. واقعیت بی‌رحم و خونسرد اما تمام‌قد و آشکار در کنارمان ایستاده بود و وقتی دید حضورش را چنان که باید احساس نمی‌کنیم، خودش را به رخ‌مان کشید. تلاش‌ها برای پیدا کردن ردی از این‌که دخترها تحت‌تأثیر مخدر یا محرک یا دست‌کم مخمری بوده‌اند هم به جایی نرسید. طبیعتا آدمیزاد ترجیح می‌دهد فکر کند کسی که این کار را کرده، عقلش پاره‌سنگ برمی‌داشته و این‌طوری، خطر را از خودش دورتر ببیند و لااقل بیخ گوشش احساسش نکند اما این‌طور نبود. در کمال صحت و سلامت عقل در آن روز، چنان تصمیمی گرفتند، اجرایش کردند و به همین سادگی، ترس از مرگ را به بازی گرفتند. بیشتر از سیزده-چهارده ساله به نظر نمی‌رسیدند و خیلی محتمل است که والدین‌شان به سن و سال من بوده باشند (یکی از همان‌هایی که بهشان می‌گوییم «دهه‌ی شصتی» و این سال‌ها، مدام این‌ور و آن‌ور ذکرشان را می‌شنویم). سرتاپای زندگی را چیزی بیشتر از یک بازی فرض نکردند و همین‌قدر ساده با آن مواجه شدند؛ بازی‌ای که انگار حتی بعد از مرگ هم، Undo و «کنترل زِد» دارد که اگر از فضایش خوشت نیامد، بتوانی دوباره به نقطه‌ی قبلی‌ات برگردی. حالا اما یکی‌شان برای همیشه تمام شده. خاموش، آف. به همین کوتاهی، به همین راحتی. انگار نسل جدید جامعه‌مان، بچه‌های دهه‌ی80 -که نه جنگ دیده‌اند نه انقلاب، نه سازندگی و نه اصلاحات سیاسی- دارند یک‌جور غیرقابل پیش‌بینی، غیرقابل کنترل وحشتناکی پوست می‌اندازند؛ پوست انداختنی که ما -همه‌ی ما، از روزنامه‌ها و رسانه‌ها تا مقامات مسئول- فهم و درک خاصی از آن نداریم؛ سهل است، که برای درک کردن و فهمیدنش، در قدم اول به دنبال دستگیری نهنگ آبی می‌گردیم.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code