روزها

یك اتفاق 20 صفر 61 ه.ق

خون سرخ تا شام سیاه

نویسنده:
خواندن مطالب و اسناد دسته‌ی اول و بکر درباره‌ی یک اتفاق تاریخی، همیشه جذاب و تکان‌دهنده است...
خواندن مطالب و اسناد دسته‌ی اول و بکر درباره‌ی یک اتفاق تاریخی، همیشه جذاب و تکان‌دهنده است. این اسناد دسته‌ی اول به واسطه‌ی نزدیکی زمانی به واقعه‌ی اصلی، حتی‌المقدور از انحرافات و فراموشی‌ها و اضافات متداول تاریخی، دورند. تکان‌دهندگی این اسناد هم به واسطه‌ی سرراستی و عدم آراستگی آن‌ها به لفاظی‌هاست. واقعه‌ی عاشورا و شهادت امام حسین(ع) و تبعات آن، تکان‌دهنده‌ترین واقعه‌ی تاریخی است که طبیعتا مورد توجه مورخان قرار گرفته است. اولین نوشته‌ی مکتوب درباره‌ی واقعه، کمتر از یک قرن بعد، توسط ابومخنف لوط بن یحیی ازدی از شیعیان کوفه نوشته شد. او تقریبا با یک واسطه با شاهدان واقعه گفت‌وگو کرد و مقتل الحسین(ع) را نوشت. قلم ابومخنف با وجود ارادت به امام حسین(ع) از هرگونه تلاش برای جلب نظر مخاطب برای گریاندن، تهی است. ابومخنف، سرراست به ماجرا‌ها اشاره دارد و همین، کارش را خاص کرده است. به بهانه‌ی اربعین، نگاهی داریم به بخشی از این مقتل، از حرکت کاروان اسرا به سمت شام تا ملاقات با یزید و بازگشت به مدینه؛ روزهایی که اولین اربعین امام حسین(ع) با آن مصادف شده بوده است.

ورود به دمشق و شام
 ابومخنف گفت: سپس عبیدالله بن زیاد، سر حسین(ع) را در کوفه نصب کرد و در شهر گرداند. آن‌گاه زحر بن قیس را با سر حسین(ع) و یارانش به سوی یزیدبن معاویه فرستاد. ابوبرده‌ بن عوف ازدی و طارق بن ابی  ظبیان ازدی، زحر بن قیس را همراهی می‌  کردند. ایشان از کوفه خارج شده و سر‌ها را به شام نزد یزید بن معاویه آوردند.
 ابومخنف گفت: صقعب بن زهیر از قاسم بن عبدالرحمن، غلام یزید بن معاویه نقل کرد: هنگامی که سر حسین(ع) و خاندان و یارانش را مقابل یزید گذاشتند، یزید گفت: سرهای مردانی را بریدند که برای ما عزیز بودند، در حالی که خودشان بدکاره  ‌تر و ستمکارترند، اما به خدا سوگند ‌ای حسین(ع) اگر من مقابلت بودم، تو را نمی‌  کشتم.
 ابومخنف گفت: ابوجعفر عبسی از ابی  عماره‌ی عبسی نقل کرد یحیی بن حکم، برادر مروان بن حکم گفت: آن‌که در سرزمین طف کشته شد به ما از پسر زیاد، برده  ی بی  اصل و نسب نزدیک  ‌تر بود. نسل سمیه به تعداد ریگ‌ها زیاد شد و برای دختر رسول خدا نسلی باقی نماند. راوی گفت: یزید بن معاویه به سینه  ی یحیی بن حکم کوبید و گفت: ساکت باش.

مناظره‌ی امام سجاد(ع) با یزید
راوی گفت: هنگامی که یزید بن معاویه بر تخت نشست، بزرگان شام را فراخوانده و پیرامون خود نشاند. سپس فرزندان و زنان حسین(ع) را فراخواند. مردم نیز ایستاده و تماشا می‌  کردند که آن‌ها را به مجلس یزید وارد نمودند. یزید به علی(ع) گفت: ‌ای علی(ع)، پدرت با من قطع خویشاوندی کرده و حقم را نادیده گرفت و در حکومت با من مخالفت کرد. پس دیدی که خدا با او چه رفتاری کرد! علی بن حسین(ع) گفت: ما اصاب من مصیبه‌ی فی الارض و لا فی انفسکم الا فی کتاب من قبل ان نبرأ‌ها. (هیچ مصیبتی در کره  ی زمین و در جان‌های شما رخ نمی‌  دهد جز آن‌که در نوشتاری از لوح محفوظ ثبت است پیش از آن‌که آن مصیبت را به اجرا بگذاریم. / آیه‌ی ۲۲ سوره‌ی حدید) یزید به پسرش خالد گفت: جواب او را بده، خالد نمی‌  دانست چه بگوید، یزید به او گفت: بگو! و ما اصابکم من مصیبه‌ی فبما کسبت أیدیکم و یعفو عن کثیر. (هر مصیبتی که به شما وارد شود به کیفر آن گناهانی است که با دست خود به بار آورده  اید و از بسیاری نیز در می‌گذرد / سوره‌ی شوری آیه‌ی۳۰) سپس یزید ساکت شد.
راوی گفت: آن گاه یزید، زنان و کودکان حسین‌(ع) را فراخواند، ایشان در مقابلش نشستند. وی وقتی صحنه  ی ناخوشایند اسرا را مشاهده کرد، گفت: خدا چهره  ی ابن  مرجانه را زشت کند! اگر بین او و شما نسبت و خویشاوندی وجود داشت، چنین نمی‌  کرد و این گونه شما را نمی‌  فرستاد.

 پشیمانی یزید
 ابومخنف گفت: حارث بن کعب از فاطمه دخترعلی‌(ع) نقل کرد: هنگامی که مقابل یزید بن معاویه نشستیم به حال ما رقّت کرده و محبت نمود و در مورد ما دستوراتی داد. فاطمه گفت: سپس مردی سرخ چهره از اهالی شام برخاست و گفت: ‌ای امیرالمؤمنین، این دختر را به من ببخش و چشم روشنی به من بده، لرزه بر اندامم افتاد و ترسیدم. گمان کردم این کار برای ایشان امکان‌پذیر است. لباس خواهرم زینب را گرفتم. زینب از من بزرگ‌تر و عاقل‌تر بود و می‌  دانست که چنین نخواهد شد. زینب گفت: به خدا سوگند دروغ گفتی و پستی نمودی! این نه مال توست و نه مال او. یزید خشمگین شده و گفت: به خدا تو دروغ گفتی. این مال من است و اگر می‌  خواستم قطعاً چنین می‌  کردم. زینب گفت: هرگز، به خدا سوگند، خدا او را ملک تو قرار نمی‌  دهد، مگر زمانی که از ملت ما بیرون رفته و به دین دیگری درآیی. فاطمه گفت: یزید خشمگین و مضطرب شد، سپس گفت: به من این‌گونه می‌  گویی؟ حقا که پدر و برادرت از دین خارج شدند. زینب گفت: به وسیله  ی دین خدا، پدر، برادر و جدم، تو، پدرت و  جدت هدایت یافتید. یزید گفت:‌ ای دشمن خدا دروغ گفتی. زینب گفت: تو سلطان قدرتمندی هستی و ظالمانه دشنام می‌  دهی و به دلیل حاکم بودن زورگویی می‌  کنی. فاطمه گفت: به خدا سوگند گویی یزید خجالت کشیده و ساکت شد. مرد شامی بار دیگر برگشت و گفت: ‌ای امیرالمؤمنین، این کنیز را به من ببخش. یزید گفت: دور شو، خدا به تو مرگ حتمی ببخشد. فاطمه گفت: سپس یزید بن معاویه به نعمان بن بشیر گفت: ایشان را به شکل پسندیده  ای آماده کن. همراه آن‌ها مرد شامی امین و نیکوکاری بفرست و نیز سپاهیان و مددکارانی که آنان را تا مدینه آسوده همراهی کنند. سپس به زنان دستور داد که در خانه  ی جدایی با لوازم و اثاث مورد نیاز منزل گزینند و علی بن حسین‌(ع) نیز در آن خانه با آن‌ها باشد. راوی گفت: زنان بیرون آمده و به خانه‌ی یزید رفتند. همه‌ی زنان خاندان معاویه به استقبال ایشان آمده و برای حسین‌(ع) عزاداری کردند. این عزاداری سه روز طول کشید و یزید هر صبح و شام علی بن حسین‌(ع) را نزد خود می‌  خواند....



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code