خطر رنگ گرفتگی!

نویسنده: زهره ترابی
تصویرشان از دور چندتا جوان خندان سرحال است. چند تا بچه مثبت درسخوان که بیشترشان عینکی‌اند؛ یک تصویر کاملا کلیشه‌ای و تلویزیونی که جان می‌دهد برای جنگ‌های جوانانه صدا و سیما، برای اینکه بعد از ظهرهای تابستان زیر باد کولر بنشینی و از تلویزیون تماشایشان کنی. از نزدیک اما قضیه فرق می‌کند...
سیدامیر موسویان
متولد 69
لیسانس پلیمردانشگاه امیرکبیر

آرین محمدی‌نسب
متولد 69
لیسانس پلیمردانشگاه امیرکبیر

احسان نیک‌زینت
متولد 69
لیسانس پلیمردانشگاه امیرکبیر
 
مرتضی مولایی
متولد 70
لیسانس پلیمردانشگاه امیرکبیر

امیر صادقی
متولد 69
لیسانس پلیمر دانشگاه امیرکبیر

سیدمهدی خلیفه‌لو
متولد 69
لیسانس پلیمردانشگاه امیرکبیر
تصویرشان از دور چندتا جوان خندان سرحال است. چند تا بچه مثبت درسخوان که بیشترشان عینکی‌اند؛ یک تصویر کاملا کلیشه‌ای و تلویزیونی که جان می‌دهد برای جنگ‌های جوانانه صدا و سیما، برای اینکه بعد از ظهرهای تابستان زیر باد کولر بنشینی و از تلویزیون تماشایشان کنی. از نزدیک اما قضیه فرق می‌کند. وقتی در کارگاهی در جنوبی‌ترین نقطه تهران با آنها قرار می‌گذاریم و در اتاق فکرشان دورهم می‌نشینیم، همه چیز عوض می‌شود. آن تصویر کلیشه‌ای از بین می‌رود و آنها می‌شوند چند تا جوان معمولی عین خودمان، چند جوان که از فضا نیامده‌اند و اینجا در کوچه پسکوچه‌های همین شهر زندگی می‌کنند. تنها تفاوتشان با خیلی از ما در این است که ریسک‌پذیر بوده‌اند و تسلیم شرایط موجود نشده‌اند. به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستند یک شمع روشن کرده‌اند و از جایشان بلند شده‌اند. بحث‌های توی تاکسی و گپ‌های خانوادگی در مورد تحریم و دلار و بنزین و نفت را رها کرده‌اند و رفته‌اند دنبال رویای خودشان. بی‌توجه به تمام حرف و حدیث‌هایی که وجود داشته، شرکتی راه انداخته‌اند و محصولشان را تولید کرده‌اند و حالا توی قفسه مغازه‌ها، کنار برندهای معروف و بزرگ داخلی و خارجی رنگ، یک برند جدید نشانده‌اند؛ برندی که صفر تا صدش را همین چند جوان هم سن و سال خودمان ساخته‌اند؛ همین چند جوان خوشحال و سرحال که فقط از دور، شبیه تصویرهای توی تلویزیون هستند.
هفت نفرند، هفت جوان با ویژگی‌های شخصیتی مختلف که در یک کارگاه کوچک دور هم جمع شده‌اند. نقطه اتصالشان، علاقه‌مندی به فعالیت‌های اقتصادی و تولیدی است. همگی تاکید دارند که در چهارچوب‌ کار کارمندی نمی‌گنجند. می‌گویند از همان روزهای دبیرستان می‌دانسته‌اند که نمی‌خواهند کارمند جزء یک اداره باشند و اینکه صبح بروند و عصر برگردند و دلشان خوش باشد که آخر ماه حقوقشان توی کارت است، آرزوی هیچ کدامشان نبوده. از همان اول دنبال استقلال مالی بوده‌اند و ‌خواسته‌اند دستشان توی جیب خودشان برود. با همه اینها اما اصل داستان کنار هم جمع شدنشان دلیل دیگری داشته. هر هفت‌تایشان یک عشق مشترک داشتند که مسیر زندگی‌شان را تغییر داد؛ شیمی. به تعداد آدم‌های گروه، روایت وجود دارد از روزهای دبیرستان‌ و علاقه‌مند شدنشان به این رشته. در جمعشان هم المپیادی دارند، هم کسی که اول از شیمی متنفر بوده و هم آدم منطقی که با مشورت و دودوتا چهارتای بازار کار به این رشته دانشگاهی علاقه‌مند شده....



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code