داستان جلد

خدا نگهدار تو...

نویسنده:
یکی در اینستاگرام زیر عکس باران‌خورده‌ی پیرمرد، چه خوب نوشته بود «جوان‌تر‌ها شاید حال ما را درک نکنند.» آن‌ها نمی‌دانند این مرد با بخش بزرگی از زندگی و خاطرات ما گره خورده است...
یکی در اینستاگرام زیر عکس باران‌خورده‌ی پیرمرد، چه خوب نوشته بود «جوان‌تر‌ها شاید حال ما را درک نکنند.» آن‌ها نمی‌دانند این مرد با بخش بزرگی از زندگی و خاطرات ما گره خورده است؛ از روزهایی که صدای آژیر خطر و موشکباران تمامی نداشت و صبح روز بعد، همیشه در قاب تلویزیون پشت امام(ره) می‌دیدیمش یا تصویر بیسیم به دستش در روزنامه‌های ملتهب آن روز‌ها چاپ می‌شد، حرف‌ها و خبر‌هایش قرار بود آرامش دهد به ما؛  روزهایی که در تیتراژ خبر ساعت۲۱ دیده بودیمش تا روزهایی که با نوجوانی و سرخوشی ما از همه‌ی انتخاب‌ها کنار رفت. فکر مرگش را نکرده بودیم. شاید برای همین هیچ تیتر گیرایی روی جلد روزنامه‌ها نرفت و هیچ متن تکان‌دهنده‌ای برایش نوشته نشد، چون نه آن‌قدر فرتوت بود که بار‌ها تصویر مرگش را در ذهن دیده باشیم، نه آن‌قدر تکیده که مرگش اتفاقی «افتادنی» باشد. به ما ببخشید که جا خوردیم. تمام سال‌های خاطره‌سازی و بودن آیت‌الله اکبر هاشمی رفسنجانی پیش چشم‌هایمان رژه می‌رود و چقدر مرگ به همه‌ی ما چند قدم نزدیک‌تر شده است. راست می‌گویند: «جوان‌تر‌ها شاید این را درک نکنند» که او فارغ از همه‌ی حاشیه‌ها و سیاست‌ها، چقدر برای همه‌ی ما  مهم بود...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code