يادداشت

#ادبیات-پلیسی#عشیری

ای برادر قصه چون پیمانه است

نویسنده: احسان رضایی
دو سه تا موضوع را از قبل یادداشت کرده بودم که در موردشان بنویسم: یکی موضوع کمیسیون فرهنگی مجلس که بی‌میل و رغبت بود بین اهالی بهارستان، یکی جناب علی مطهری که همچنان با همه‌ی اهالی سیاست فرق دارد...
دو سه تا موضوع را از قبل یادداشت کرده بودم که در موردشان بنویسم: یکی موضوع کمیسیون فرهنگی مجلس که بی‌میل و رغبت بود بین اهالی بهارستان، یکی جناب علی مطهری که همچنان با همه‌ی اهالی سیاست فرق دارد، یکی ماجرای فیش‌های حقوقی که سعید بیابانکی در موردشان بهترین حرف را زد، با دستکاری در بیت رهی معیری البته (فیش حقوق را فلکم رایگان نداد/ این نقد را به خون شهیدان خریده‌ام)؛ یکی خداحافظی خانم فولادوند از «همشهری بچه‌ها»، یکی... که ناگهان بانگی برآمد خواجه مرد، البته خبر درگذشت پیرمرد را‌‌ همان لحظه و ناگهانی ندادند و تازه چند روز بعدش خبرگزاری‌ها خبردار شدند که امیر عشیری، نویسنده‌ای که وزیر ارشاد، گفته بود در جوانی آثارش را بار‌ها و بار‌ها خوانده بود و یک نسل دوستش می‌داشتند، در سکوت و تنهایی مرده است. جناب عشیری، اولین پلیسی‌نویس ادبیات معاصر که روزگاری جوان‌ها برای پاورقی‌هایش سر و دست می‌شکستند و برای کارآگاه داستان‌هایش، سروان رامین به آدرس مجلات نامه‌ی «فدایت شوم» می‌نوشتند، یک‌بار هم نه سالی قبل از امروز، به دفتر مجله‌ی «همشهری جوان» آمده بود.‌‌ همان موقع هم پیرمردی هشتادوچندساله بود که اولش فکر می‌کردیم مصاحبه با  او چه دردسری شود. اما زنگ که زدیم و طرح موضوع که کردیم، سریع گفت: «می‌شود بیایم دفتر مجله؟» و گفت سال‌هاست از فضای تحریریه دور مانده. حتی اصرار به فرستادن ماشین را هم قبول نکرد و خودش سر ساعت آمد دفتر و شق‌ورق نشست پشت میز و برای سه ساعت، یک نفس قصه گفت. هر سؤالی که می‌كردیم، از‌‌ همان کلمه‌ی اول جواب، یک داستان درمی‌آمد: فلانی که کوچه بهمان می‌نشست و پسرش با دختر بیساری ازدواج کرد و این بیساری، یک بار هم رفته بوده پاریس و نوه‌اش را که نوه‌ی فلانی هم می‌شود چند سال پیش در آن مجلس دیدم و پایش هم می‌لنگید و... مصاحبه‌ای که چاپ شد، شاید یکدهم حرف‌هایش هم نبود اما‌‌ همان را خودش خریده بود، زنگ زد، تشکر کرد و گفت خوشحال است که کسانی هنوز او را به‌جا می‌آورند. بعد از آن مصاحبه، چند بار دیگر تلفنی گپ زدیم؛ گپ که چه عرض کنم، حرف از خبرهای روز شروع می‌شد و به مرور مشخصات کافه‌ها و خیابان‌های پاریس هم می‌کشید. یک داستان‌نویس بالفطره که هر بار از جدی‌ترین ایده‌اش برای یک رمان جدید می‌گفت. از سال پیش که برای یک مصاحبه‌ی تلویزیونی زنگ زدم و دخترش گفت پایش شکسته... دیگر این صحبت‌های کشدار اما شیرین قطع شد، تا آن روز که خبر درگذشتش را خواندم. آقای قصه‌گو، الکساندر دومای ایران، امیر عشیری، دیگر داستان نخواهد گفت.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code