يادداشت

اعترافات یک ذهن یخ زده

نویسنده: مهدی شادمانی
عکس را به دوسه تا از بستگان که مهمانشان بودیم نشان دادم و برای دوتا گروه تلگرامی هم فرستادم. عکس دردناکی بود. سرمای منفی هفت درجه‌ی تهران و خانواده‌های همراه بیمارانی که در کنار بیمارستان امام خمینی چادر زده بودند...
#سرما#بیمارستان_شریعتی
عکس را به دوسه تا از بستگان که مهمانشان بودیم نشان دادم و برای دوتا گروه تلگرامی هم فرستادم. عکس دردناکی بود. سرمای منفی هفت درجه‌ی تهران و خانواده‌های همراه بیمارانی که در کنار بیمارستان امام خمینی چادر زده بودند. خیلی تصوری از دمای منفی هفت درجه نداشتم؛ نه اینکه ندانم آن سرما چیست، اتفاقا همین دیروزش سرمای حسابی را تجربه کرده بودم اما لحظه‌ای که این عکس را می‌دیدم، بیش از این‌که نگران سرما باشم، نگران مشکلات درمانی بیمارشان بودم؛ این‌که دلهره‌ی خوب شدن بیمارشان را دارند؛ این‌که چقدر خدمات درمانی‌شان درست انجام می‌شود یا این‌که فلان اشتباه فلان پرستار ممکن است چند روز آن‌ها را بیشتر در این خیابان نگه دارد. راهی به ذهنم نرسید که مشکلشان را حل کنم پس عکس را به چند نفر نشان دادم که در عذابم شریک شوند و راحت‌تر فراموشش کنم.

حس کردم سرما کل وجودم را گرفته. ازخواب بیدار شدم اما این‌قدر فضا و شرایط عجیب‌وغریب بود که می‌توانستم یک بار دیگر هم از خواب بیدار شوم. وسط خانه به حالت کوران باد می‌آمد. پای لپ‌تاپ بودم که نمی‌دانم چطور خوابم برده بود. بیدار که شدم انگار هنوز خواب بودم. فضا بیش از اندازه وهم آلود بود، توی پذیرایی باد می‌آمد و سنگ‌های کف خانه سرد سرد شده بود. باد سرد بیرون از لابه لای کانال کولر راهش را پیدا کرده بود وسط خانه. با این‌که رادیاتورها روشن بود و علی‌القاعده بایستی خانه هم گرم می‌بود، خانه و بیرون فرق زیادی نمی‌کرد. دو پتوی دیگر برداشتم روی‌‌ همان کاناپه خوابم برد. فردا صبح که شد اول دریچه‌های کولر را بستم بعد هم درجه‌ی شوفاژ را زیاد کردم و نتیجه‌اش این شد که شب بعد، دیگر مشکلی نبود.

شنبه باید صبح زود می‌رسیدم به مجله. ساعت پنج از در زدم بیرون. درجه‌ی ماشین -۵ را نشان می‌داد. از لحظه‌ای که از خانه بیرون آمدم تا بخاری ماشین گرم شود، حسابی لرزیدم. وسط اتوبان نیایش یک مرد چهل‌ساله ایستاده بود از لحظه‌ای که دیدمش تا زمانی که مغزم فرمان ایستادن بدهد، این‌قدر طول کشید که دور شدم. من در لاین سرعت بودم و او کله‌ی ‌سحر وسط اتوبان ایستاده بود. داشتم به خودم غرغر می‌کردم که چرا حواسم نبود. باید وقتی که راه می‌افتادم با خودم شرط می‌کردم که اگر کسی را در این سرما دیدم، ترمز کنم اما دیر به ذهنم رسیده بود، چون حس نوع‌دوستی‌ام یک جایی بغل کارهای روزمره خشک شده بود. بی‌اختیار یاد آن شب سرد افتادم که در خانه دنبال پتو می‌گشتم و پشت آن به یاد همراهان بیمار در بیمارستان شریعتی افتادم. در نیایش حس نوع دوستی‌ام چند دقیقه دیر کار کرده بود و برای مردمی که شب را تا صبح در سرما کنار در بیمارستان سر کرده بودند، چند روز بی‌احساس بودم. از خودم بدم آمد. مدام می‌پرسیدم که چطور می‌شود تو عکس آن‌ها را ببینی و سراغشان نروی؟ یعنی نمی‌شد به آن‌ها دو پتو از داخل خانه بدهم؟ یعنی از این چراغ‌های نفتی گیر نمی‌آمد که برایشان ببرم؟ چراغ‌های الکلی چطور؟ مگر قیمت‌شان چقدر می‌شد؟

اعتراف می‌کنم که انسان دوستی‌ام سوراخ است. اعتراف می‌کنم که سعی می‌کنم درستش کنم و اعتراف می‌کنم که هرکاری کنم جبرا آن روزهای از دست رفته را نمی‌‌كند.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code