آرام گرفت

نویسنده: مرتضی درخشان
خبر از دهان هادی به زمین ریخت، درست مثل آبی که از کاسه‌ای شکسته بریزد: «علی دادمان آرام گرفت...» درست مثل اینکه شمعی را فوت کند، به همین سادگی....
#سرطان#معجزه
یک) خبر از دهان هادی به زمین ریخت، درست مثل آبی که از کاسه‌ای شکسته بریزد: «علی دادمان آرام گرفت...» درست مثل اینکه شمعی را فوت کند، به همین سادگی.
دو) از بین این همه برادر خونی یکی رفت که پشت‌وپناه بود، می‌دانی؟ ما برادران زیادی بودیم اما هیچ‌کس برادری کردن شبیه عباس(ع) را بلد نیست. علی هم برای خودش برادری بود، از آن برادر‌ها که می‌دانی، برادری خودش را داشت، طوری که کسی بلد نبود؛ مثلا کسی نمی‌توانست مثل علی اشک بگیرد،‌‌ همان‌قدر که هیچ‌کس مثل علی خنده نمی‌گرفت.
سه) خدایا از تو ممنونیم! ما عقلمان می‌رسد که تو چه کردی، مثلا آن بار اولی که علی در کما بود و این همه دست بالا رفت، او را برگرداندی، معجزه‌ات را نشان دادی، آراممان کردی و محبوبت را پیش خودت بردی. تو به ما گفتی که دعایتان را شنیدم اما کاسه‌اش لبریز شده است؛ تو برای علی در هزاره‌ی سوم معجزه کردی، حیف که تو او را از ما بیشتر می‌خواستی.
کرم‌ات را شکر! حالا هم اتفاقی نیفتاده، فقط از این به بعد برای بوسیدن روی برادرمان باید سجده کنیم و سنگ‌ها را ببوسیم. اینکه بد نیست.
چهار) درد‌ها علی را سبک کرده بودند، تمام زندگی‌اش را شستند، آن‌قدر که داشت از زمین پرواز می‌کرد. داشت به سرعت بالا می‌رفت. فقط در این میان مادر دستش را گرفته بود.
آن‌قدر نگه داشت تا دید دست علی درد می‌کند، دست پسرش را‌‌ رها کرد. علی به آسمان پر کشید.
معلوم بود‌‌ همان شب‌قدر تصمیم به رفتن گرفت، درست‌‌ همان لحظه‌ای که مادر قبول کرد علی برود بهتر است. درد نکشد بهتر است.
پنج) هم‌سفر کربلا خداحافظ. همسفره‌ی افطاری‌ها، هم‌گریه‌ی روضه‌ها، هم‌قطار عاشقی‌ها خداحافظ.
این برادری برای ما که به واسطه‌ی خون پدر‌هامان با هم برادر شده‌ایم خونی بود؛ این واژه‌ها فرق می‌کند. به رسم برادری سلام ما را به شهدا برسان. بگو دلتنگیم. بگو هنوز برادریم.



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code