جوان ايرانی

آب، مایه‌ی حیات

نویسنده: زهره ترابی
آب برای او چیزی بیشتر از مایه‌ی حیات است. زاینده‌رود برایش پررنگ‌تر از خاطرات کودکی بقیه‌ی اصفهانی‌ها و عکس گرفتن توریست‌ها و مسافران نصف جهان است...
آب برای او چیزی بیشتر از مایه‌ی حیات است. زاینده‌رود برایش پررنگ‌تر از خاطرات کودکی بقیه‌ی اصفهانی‌ها و عکس گرفتن توریست‌ها و مسافران نصف جهان است. حالا زاینده‌رود خشک شده و دیگر چیزی از آن باقی نمانده اما سال‌ها قبل از این، زاینده‌رود کمک کرد تا آریا روی دوپا بایستد و راه برود. پارو‌ها مثل عصایی بودند که نگذاشتند روی ویلچر بنشیند. برخلاف خیلی از ما مفهوم قایق‌سواری برایش فرا‌تر از تفریحی است که ما در شمال کشور تجربه‌اش می‌کنیم. زندگی آریا و سلامتی‌اش به آب، به زاینده‌رود و به قایق بسته شده؛ این را خودش آخر مصاحبه می‌گوید و اضافه می‌كند: «من زندگی‌ام را مدیون آبم، راه رفتنم را، سلامتی‌ام را و مدال‌های رنگارنگی را که به دست آورده‌ام.»
من ورزش را به خاطر مشکل جسمانی‌ام شروع کردم. مشکلم کوتاهی پای راستم نسبت به پای چپم بود که در کودکی و به خاطر یک حادثه‌ی پزشکی برایم اتفاق افتاده بود. از دور شاید مشکل حادی به نظر نرسد اما بدی‌اش این بود که هرچه زمان می‌گذشت و قدم بلندتر می‌شد، کوتاهی پایم هم زیادتر از قبل می‌شد؛ یعنی در سن رشد که بودم اگر پای چپم 10سانت رشد می‌کرد پای راستم هفت سانت رشد می‌کرد و این به مرور باعث می‌شد اختلاف دو پا با هم زیادتر شود تا جایی‌که در نهایت اختلاف دو پای من به 14سانت رسید. از همان کودکی دکترها گفتند برو دنبال ورزش. آن هم ورزشی که مهره‌های کمرت را قوی کند. گفتند اگر ورزش نکنی و حواست به خودت نباشد آن‌قدر ستون فقراتت کج می‌شود که در سیزده چهارده‌سالگی مجبور می‌شوی روی ویلچر بنشینی. به خاطر وجود زاینده‌رود برادرم و چندتا دیگر از فامیل‌هایمان قایقرانی می‌کردند، چون برای مشکل من مفید بود، من هم همین رشته را انتخاب کردم. دکترها گفته بودند که ورزش کنم تا سالم بمانم اما من وقتی وارد کاری می‌شوم تا تهش می‌روم. ته قایقرانی هم تیم‌ملی بود و  رفتن به مسابقات که از سال84 به آن رسیدم.

مصائب شیرین
از همان روزها که دانش‌آموز بودم، عضو تیم‌ملی شدم تا همین الان. وقتی به تیم‌ملی بزرگسالان رسیدم، خودم هنوز نوجوان بودم و با کوچک‌ترین عضو تیم هفت سال اختلاف سنی داشتم. اولین بار که می‌خواستم به مسابقات برون مرزی بروم، سوم دبیرستان بودم. آن زمان قانونی وجود نداشت که مشمولان خدمت سربازی بتوانند با گذاشتن وثیقه از کشور خارج شوند. من هم چاره‌ای نداشتم یا باید ترک تحصیل می‌کردم و می‌رفتم دنبال کارهای معافی یا این که قید شرکت در مسابقات را می‌زدم. فدراسیون هرقدر تلاش کرد نتوانست برای اعزامم به اولین مسابقه کاری کند. من به جای این‌که سوار هواپیما شوم، پشت نیمکت‌های مدرسه نشسته بودم. این اتفاق آن‌قدر برایم تلخ بود که ترک تحصیل کردم. تاریخ چندتا مسابقه‌ی دیگر نزدیک بود و من نمی‌خواستم از آن‌ها هم جا بمانم. به خاطر همین مدرسه را ول کردم و رفتم که معافی‌ام را بگیرم. بعد از گرفتن معافی دوباره در مدرسه ثبت‌نام کردم اما طبق قانون من را بزرگسال حساب کردند و نتوانستم به مدسه‌ی قبلی برگردم...



ارسال پیام اشتراک



 
 
 Security code